السيد محمد حسين الطهراني
119
امام شناسى (فارسى)
تا آنكه مجبور شدند به اذن حضرت به حبشه هجرت كنند . پيغمبر اكرم براى طلب نصرت و يارى ، يكبار بطائف تشريف برد ، و از آنها يارى خواست فرمود : من يك نفر از شما را اكراه نمىكنم ، از شما مىخواهم كه مرا از كشتن باز داريد ؛ قريش تصميم قتل مرا گرفتهاند ، شما مرا يارى كنيد ، و از كشته شدن جلوگيرى نمائيد تا رسالات پروردگار خود را به مردم برسانم . « 1 » هيچكس آن حضرت را نپذيرفت ، و با سنگهائى كه بر آن حضرت مىزدند ، حضرت را از طائف بيرون كردند ، و پاهاى ايشان در اثر سنگها مجروح شده خون مىآمد . چون ابوطالب از دنيا رفت ، تعدّى قريش بر آن حضرت شديد شد ، ديگر از هيچ آزارى خوددارى نمىنمودند ، در منزل آن حضرت پيوسته سنگ و چوب پرتاب مىكردند ، و در راه خاك بر سر ايشان مىريختند . روزى به منزل آمد و خاكها بر سر و صورتش مشهود بود ، يكى از دختران آن حضرت خاكها را از سر و روى آن حضرت مىشست ، و گريه مىكرد و حضرت مىفرمود : اى دخترك من گريه مكن ! خداوند پدر تو را حفظ خواهد كرد « 2 » تا آن كه انصار مدينه به خدمت ايشان آمده ، و ايمان آوردند و با آن حضرت بيعت كردند بهآنكه اگر آن حضرت به مدينه رود مانند خود و اولاد خود آن حضرت را حفظ كنند ، و از دشمنان آن حضرت ممانعت نمايند . از طرفى كفار قريش ديدند كه بهر قسم كه خواهند آن حضرت را از دعوتش منع كنند نشد ، با وعده و با وعيد هم نشد ، و روز به روز بر عدّه مسلمين افزوده مىگردد . آخر الامر قرار گذاردند در دار الندوة مجلسى گرد آورده و دربارهء آن حضرت تصميم نهائى را بگيرند . چهل نفر از دانايان مُجرَّب در دار النَّدْوَة گرد آمدند ، و پس از گفتگوهائى طويل تصميم گرفتند پيغمبر را بكشند ، بدينطريق كه اگر از هر قبيله يك نفر براى شركت در قتل آن حضرت انتخاب گردد ، و آنان يك مرتبه در مجلس واحد آن حضرت را بكشند ؛ چون خون آن حضرت در ميان قبايل پخش مىگردد ، لذا
--> ( 1 ) تاريخ يعقوبى ج 2 ص 36 ( 2 ) تاريخ طبرى ج 2 صفحه 80